
رو به آینه زل زدهام و گیر و گرفتار ماندهام که چه کنم و چه نکنم. دستم را زدهام زیر چانهام و خودم را نگاه میکنم و میپرسم: از خیرش بگذرم؟ سرم را میاندازم پایین و نگاه میکنم به میز به هم ریخته کنار آینه و دو سه پیکسلی که نمیدانم آنجا چه میکنند برمیدارم و نگاه میکنم و از خودم میپرسم: نکند اشتباه فکر میکنم؟ از روی صندلی بلند میشوم و روی زمین ولو میشوم و به آدمی فکر میکنم که عکسالعملم را در مقابلش نمیدانم، از یک طرف حامل پیغام «غلط کردم» است و از طرف دیگر من مردد ماندهام که راه را باز کنم یا همینجور بسته نگهش دارم مبادا خودم به غلطکر...
ادامه مطلب